121
تاریخ طبری

(۱) ستمكار شد و خدا ضحاك را بر او مسلط كرد كه با دويست هزار كس سوى او رفت
و جم مدت يكصد سال از او فرارى بود.سپس ضحاك بر او دست يافت و او را با اره
به دو نيم كرد.
گويد و همه ملك جم از آغاز شاهى تا وقتى كه كشته شد هفتصد و نوزده
سال بود.
جماعتى از سلف گفته اند كه ميان آدم و نوح ده نسل بود كه همه بر طريقت
حق بودند و انكار خدا در نسلى كه نوح عليه السلام به آنها مبعوث شده بود نمودار
شد.گويند نخستين پيغمبرى كه خدا به بيم دادن و دعوت توحيد فرستاد نوح عليه
السلام بود.
ذكر گويندهء
اين سخن:
از ابن عباس روايت كرده اند كه ميان نوح و آدم عليهما السلام ده نسل بود
كه همه بر شريعت حق بودند و مختلف شدند و خدا عز و جل پيمبران مژده رسان و
بيم ده فرستاد و آيهء قرآن در قرائت وى چنين است:مردم يك امت بودند و
مختلف شدند.

سخن از حوادث ايام
نوح عليه السلام

گفتيم كه دربارهء دين قومى كه نوح پيمبرشان شد اختلاف هست.بعضى ها
گفته اند كه كارهاى خلاف رضاى خدا مى كردند چون فحشا و شرابخوارى،و از
اطاعت خداى بگشته بودند و به ملاهى سر گرم بودند.
بعضى ديگر گفته اند كه پيرو بيوراسب بودند و بيوراسب نخستين كس بود
كه گفتار صابيان آورد و قومى كه نوح عليه السلام پيمبرشان شد پيرو او شدند و


تاریخ طبری
120

(۱) آنگاه ابليس از اين خبر يافت و گفت:«مردى را وا گذاشته ام كه در مقام شاهى
چهار صد سال خدا را عبادت كند.»پس بيامد و بر او در آمد و به صورت مردى نمودار
شد و شاه از او بيمناك شد و گفت:«كيستى؟»
ابليس گفت:«بيم مدار تو بگو كيستى؟»
گفت:«من يكى از فرزندان آدمم.»
ابليس گفت:«اگر از فرزندان آدم بودى مانند آنها ميمردى.مگر نديده اى
چقدر مردم مرده اند و چه نسلها رفته اند.اگر از آنها بودى تو نيز همانند آنها مرده
بودى ولى تو خدايى و بايد مردم را به پرستش خويش بخوانى.»اين سخن در دل
شاه نشست و بر منبر رفت و خطابه خواند و گفت:«اى مردم من چيزى را از شما
نهان داشته بودم كه اينك مى خواهم عيان كنم.دانيد كه من از چهار صد سال پيش
پادشاه شما هستم و اگر از فرزندان آدم بودم مرده بودم چنانكه آنها مرده اند ولى
من خدايم پس مرا بپرستيد.»و كار وى آشفته شد و خدا به يكى از اطرافيان وى وحى
كرد كه مادام كه با من راست باشد با وى راستى كنم و اگر از اطاعت من به عصيان
گرايد و با من راست نباشد بعزتم قسم كه بخت ناصر را بر او مسلط كنم كه گردنش
بزند و هر چه در خزاين او هست بگيرد.
در آن روزگار خدا بر همه كه خشم آوردى بخت ناصر را بر او مسلط كردى.اما
پادشاه از گفتهء خود نگشت تا خدا عز و جل بخت ناصر را بر او تسلط دارد كه گردنش
بزد و هفتاد كشتى طلا از خزاين وى بار كرد.
ابو جعفر گويد:ميان بخت ناصر و جم روزگارى دراز بود؛مگر آنكه ضحاك
را در آن روزگار بخت ناصر گفته باشند.
از هشام بن كلبى روايت كرده اند كه جم از پى طهمورث به شاهى رسيد
و زيباتر و تنومندتر كس روزگار خود بود و گفته اند كه ششصد و نوزده سال مطيع
خدا عز و جل بود و كارش رونق داشت و ملك به نظم بود.سپس طغيان كرد و

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 30089
صفحه از 365
پرینت  ارسال به