167
تاریخ طبری

(۱) و چون از شتر خسته شدند و آنرا پى كردند به آنها گفت:«سه روز در خانه هاى
خويش بسر بريد و اين وعده دروغ نباشد.»
از عبد العزيز روايت كرده اند كه صالح به قوم گفت:«نشان عذاب چنان
باشد كه فردا سرخ شويد و به روز ديگر زرد شويد و سوم روز سياه شويد و عذاب
بيايد.»و چون اين بديدند حنوط ماليدند و آمادهء مرگ شدند.
عمرو بن خارجه را گفتند:«حكايت ثمود را با ما بگوى.»
گفت:از پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم روايت كنم كه فرمود:«ثمود قوم
صالح بودند و خدا عز و جل عمر درازشان داده بود و يكيشان خانه اى محكم ميساخت
و خانه ويران مى شد و مرد همچنان زنده بود و چون چنين ديدند از كوه خانه ها
ساختند و در سنگ بتراشيدند و زندگى مرفه داشتند.»
و گفتند:«اى صالح از پروردگارت بخواه آيتى بفرستد تا بدانيم كه تو
پيمبر خدايى.»
و صالح خدا را بخواند و شتر را بر آورد و آبخور شتر يك روز و آبخور
قوم روز ديگر بود و چون به روز آبخور شتر،آب را به شتر وا مى گذاشتند از شير
آن همه ظرفها را پر مى كردند.
و خداى به صالح وحى كرد كه قومت شتر را پى مى كنند و صالح به آنها
گفت.
گفتند:«هرگز چنين نكنيم.»
صالح گفت:«اگر شما نكنيد مولودى بيايد و شتر را پى كند.»
قوم گفتند:«نشان اين مولود چه باشد كه اگر او را بيابيم بكشيم.»
صالح گفت:«كودكى تيره و ازرق و سرخ گونه است.»
گويد:و دو پير گرامى و والا قدر در شهر بودند،يكيشان پسرى داشت كه
براى او زن عادى نمى خواست و ديگرى دخترى داشت كه همسنگى براى او نمى يافت


تاریخ طبری
166

(۱)

اما قوم ثمود

آنها نيز نا فرمانى خداى كردند و كافر شدند و در زمين فساد كردند و خدا
عز و جل صالح بن عبيد بن اسف بن ماسخ بن عبيد بن خادر بن ثمود بن جاثر بن ارم بن
سام بن نوح را به پيمبرى به سوى آنها فرستاد كه به توحيد خدايشان خواند.
و به قولى صالح بن اسف بن كماشج بن ارم بن ثمود بن جاثر بن ارم بن سام بن
نوح بود.
و قوم به پاسخ گفتند:« يا صالِحُ قدْ كُنْت فِينا مرْجُوًّا قبْل هذا أ تنْهانا أنْ نعْبُد
ما يعْبُدُ آباؤُنا و إِنّنا لفِي شكٍّ مِمّا تدْعُونا إِليْهِ مُرِيبٍ [۲-۲۴](۱۱:۶۲) [۱] يعنى اى صالح،پيش از اين
اميدها از تو داشتيم،چطور ما را از پرستيدن خدايانى كه پدرانمان مى پرستيده اند
منع مى كنى ما از اين آيين كه به سوى آن دعوتمان مى كنى به شكى سخت اندريم».
خدا عز و جل عمر دراز به آنها داده بود و در ناحيهء حجر يا وادى القرى ميان
شام و حجاز مقر داشتند و صالح با وجود تمرد و طغيان قوم همچنان به دعوتشان
پرداخت و دعوت وى اصرارشان بيفزود و چون كار به درازا كشيد گفتند:«اگر راست
مى گويى آيتى بيار.»
از ابو طفيل روايت كرده اند كه قوم صالح بدو گفتند:«اگر راست مى گويى
آيتى بيار.»و صالح به آنها گفت:«سوى برجستگى زمين رويد»كه چون حامله همى
ناليد آنگاه بشكافت و شتر از آن در آمد و صالح عليه السلام گفت:« هذِهِ ناقةُ اللّهِ
لكُمْ آيةً فذرُوها تأْكُلْ فِي أرْضِ اللّهِ و لا تمسُّوها بِسُوءٍ فيأْخُذكُمْ عذابٌ قرِيبٌ [۴-۲۰](۱۱:۶۴) [۲]. لها شِرْبٌ
و لكُمْ شِرْبُ يوْمٍ معْلُومٍ [۴-۱۰](۲۶:۱۵۵) [۳]»،«يعنى اى قوم،اين شتر خداست كه معجزه اى
براى شماست،بگذاريدش در زمين خدا چرا كند و بدى به او نرسانيد كه عذابى
الم انگيز شما را ميگيرد.وى را آبخورى است و شما را آبخور روزى معين است».
([۱]۱۱:۶۲)([۲]۷:۷۲)([۳]۲۶:۱۵۵)

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 29530
صفحه از 365
پرینت  ارسال به