233
تاریخ طبری

(۱) قنطورا دختر مفطور از عربان عاربه بود.فرزندان بقسان به مكه رفتند و مدن و
مدين در سرزمين مدين بماندند و نام از آنها گرفت و ديگران در شهرها برفتند
و به ابراهيم گفتند:«پدر،اسماعيل و اسحاق را با خود نگهداشته اى و به ما گفته اى
كه به سرزمين غربت و وحشت رويم.»
«ابراهيم گفت:«چنين فرمان يافته ام.»گويد:و چند نام از نامهاى خدا عز و جل
را به آنها ياد داد كه به كمك آن آب مى جستند و پيروزى مى يافتند بعضى شان به خراسان
فرود آمدند و خزران بيامدند و گفتند آن كس كه اين نامها را به شما آموخته بايد
بهترين مردم زمين يا شاه زمين باشد.گويد:و شاهان خويش را خاقان نام كردند.
ابو جعفر گويد و يسبق را يساق و سوح را ساح نيز گويند.بعضى ها گفته اند
ابراهيم از پس ساره دو زن از عرب گرفت يكى قنطور را دختر يقطان كه شش
پسر آورد كه نامشان بگفتيم و ديگرى هجور دختر از هر كه پنج پسر آورد كيسان
و شورخ و اميم و لوطان و نافس.

سخن از وفات
ابراهيم خليل الله

و چون خداى تعالى خواست ابراهيم صلى الله عليه و سلم را بميراند فرشتهء
مرگ را به صورت پيرى فرتوت سوى او فرستاد.
از سدى روايت كرده اند كه ابراهيم بسيار مهمان مى گرفت و غذا به كسان
بسيار مى داد يك روز در مهمانى خويش پيرى را ديد كه در گرما راه مى سپرد و
خرى فرستاد تا سوار شد و چون بيامد به او غذا داد و پير لقمه را كه به دهان خواست
برد به چشم و گوش مى برد سپس به دهان مى نهاد و چون به شكم او مى رسيد از
آن برون مى شد و ابراهيم از خدا عز و جل خواسته بود كه جانش را نگيرد تا
خود او آرزوى مرگ كند و چون حال پير را بديد بدو گفت:«اى پير چرا چنينى؟»


تاریخ طبری
232

(۱) و به پرستش خدا دعوتشان كرد،خبر به نمرود رسيد و هفت سال او را به زندان داشت
آنگاه در حيره با گچ بنايى بساخت و هيزم افروخت و ابراهيم را در آن افكند
و او گفت:حسبى الله و نعم الوكيل و سالم از آنجا در آمد و آسيب نديد.
در روايت ابن عباس هست كه وقتى ابراهيم از آتش در آمد و از كوثى
بگريخت زبان سريانى داشت و چون از نزديك حران از فرات بگذشت خدا زبان
وى را دگر كرد و آنرا عبرانى گفتند،بسبب آنكه از فرات عبور كرده بود و نمرود
كسان از پى او فرستاد و گفت:«هر كس سريانى سخن مى كند او را پيش من آريد.»و
ابراهيم را بديدند كه به عبرانى سخن مى كرد و او را وا گذاشتند و زبانش را
ندانستند.
از هشام كلبى روايت كرده اند كه هجرت ابراهيم از كوثى به شام بود و ساره
بيامد و خويشتن را بدو هبه كرد و او را به زنى گرفت و با وى برون شد و در آن وقت
سى و هفت سال داشت و به حران رفت و مدتى آنجا ببود سپس به اردن رفت و مدتى
آنجا ببود سپس سوى مصر رفت و مدتى آنجا ببود.آنگاه به شام برگشت و در
سبع ما بين ايليا و فلسطين فرود آمد و چاهى كند و مسجدى ساخت.ولى
بعضى مردم بلد آزارش كرد و در جايى ميان رمله و ايليا فرود آمد و چاهى كند و
آنجا بماند.
ابراهيم مال و خدم بسيار داشت و نخستين كس بود كه مهمان گرفت و نخستين
كس بود كه مويش از پيرى سپيد شد.گويد:ابراهيم،اسماعيل را آورد كه بزرگتر
فرزند وى بود و مادرش هاجر بود و قبطى بود و اسحاق را آورد كه نابينا بود و
مادرش ساره دختر بتويل پسر ناخوز پسر ساروع پسر ارغوا پسر فالغ پسر عابر
شالح پسر ارفخشد پسر سام پسر نوح بود.
و نيز مدن و مدين و يقسان و زمران و اسبق و سوح را آورد كه مادرشان

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 29526
صفحه از 365
پرینت  ارسال به