241
تاریخ طبری

(۱) اسحاق گفت:«پسرم،برادرت يعقوب جلوتر از تو آمد.»
و عيص خشمگين شد و گفت:«به خدا او را ميكشم.»
اسحاق گفت:«پسرم يك دعا مانده بيا براى تو بگويم.»و دعا كرد كه نسلش
چون خاك فراوان باشد و هيچكس جز خودشان پادشاهشان نشود.
و مادر يعقوب بدو گفت:«پيش خال خود برو.»كه بيم داشت عيص او را
بكشد و او سوى خال خود رفت و شب راه مى پيمود و روز نهان مى شد.
و عيص گفت اكنون كه در دعا از من پيشى گرفتى در قبر به من پيشى بگيرى
و من پيش پدرانم ابراهيم و اسحاق به خاك روم
يعقوب دختر خال خود را دوست داشت و او دو دختر داشت و دختر
كوچك را از پدر خواستگارى كرد و پدر پذيرفت به شرط آنكه تا مدتى معين چوپانى
او كند.و چون مدت به سر رسيد خواهر وى ليا را پيش او فرستاد و يعقوب گفت:
«من راحيل را مى خواستم.»و خالش گفت:«ما كوچكتر را پيش از بزرگتر به شوهر
ندهيم باز هم براى ما چوپانى كن تا او را نيز به تو دهم.»و يعقوب چنين كرد و چون
مدت به سر رسيد راحيل را نيز به او داد و يعقوب هر دو خواهر را داشت و خدا
عز و جل فرمود:«و دو خواهر را با هم نگيريد مگر آنچه از پيش بوده است.»
گويد:يعقوب ليا و راحيل را با هم داشت و ليا يهودا و روبيل و شمعون را
آورد و راحيل يوسف و بنيامين را آورد و راحيل پس از تولد بنيامين از نفاس
بمرد و خال يعقوب يك دسته گوسفند بدو داد و خواست سوى بيت المقدس باز گردد
و به هنگام حركت خرجى نداشت و زن يعقوب به يوسف گفت:«از بتان پدرم بر گير
كه خرجى راه از آن كنيم.»و او برگرفت و دو پسر با يعقوب بودند و آنها را دوست
داشت از آن رو كه مادر نداشتند و يوسف را از همه كس بيشتر دوست داشت و چون
به سرزمين شام رسيدند يعقوب به يكى از چوپانان خود گفت:«اگر كسى آمد و پرسيد
شما كيستيد بگوييد ما از يعقوب بنده عيص هستيم.»و عيص از يعقوب دست بداشت


تاریخ طبری
240

(۱) از سدى روايت كرده اند كه اسحاق زنى گرفت كه در يك شكم آبستن دو
پسر شد و چون خواست بزايد دو پسر در شكم وى نزاع كردند و يعقوب خواست
پيش از عيص در آيد و عيص گفت:«به خدا اگر پيش از من بروى در شكم مادر
بمانم و او را بكشم»و عيص پيش از او در آمد و يعقوب پاشنهء عيص را گرفت
و بيرون شد و او را عيص ناميدند كه عصيان كرد و پيش از يعقوب در آمد و آن
ديگر را يعقوب نام دادند كه وقت آمدن عقب عيص گرفته بود.يعقوب در شكم
بزرگتر بود ولى عيص پيش از او در آمد.
و دو پسر بزرگ شدند و عيص به نزد پدر محبوب تر بود و يعقوب پيش مادر
محبوبتر بود و عيص شكارچى بود و چون اسحاق به پيرى رسيد و چشمش نابينا
شد به عيص گفت:«پسرم،گوشت شكارى به من بخوران و نزديك من بيا تا ترا دعا
كنم چنانكه پدرم مرا دعا كرد.»عيص مردى پر موى بود و يعقوب مو نداشت و
عيص به طلب شكار برون شد و مادرش كه سخن اسحاق شنيده بود گفت:«پسرم به
سوى گله رو و بزى سر ببر و بريان كن و پوست آنرا به تن كن و پيش پدر بيار و
بگو من پسرت عيصم.»يعقوب چنين كرد و چون بيامد گفت:«پدر بخور.»
اسحاق گفت:«تو كيستى؟»
گفت:«من پسر تو عيصم.»
گويد:اسحاق او را لمس كرد و گفت:«لمس لمس عيص است اما بوى
يعقوب دارد.»
مادر گفت:«اين پسرت عيص است او را دعا كن»
اسحاق گفت:«غذاى خويش بيار.»
يعقوب غذاى خويش بياورد و اسحاق از آن بخورد و گفت:«نزديك بيا»
يعقوب نزديك شد و اسحاق دعا كرد كه پيمبران و شاهان از اعقاب وى باشند.
و يعقوب برفت و عيص بيامد و گفت:«شكارى را كه خواسته بودى آوردم.»

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 30057
صفحه از 365
پرینت  ارسال به