245
تاریخ طبری

(۱) گفته اند شعيب از اعقاب ابراهيم نبود بلكه فرزند يكى از مؤمنان ابراهيم بود كه از
دختر لوط زاد و مادر بزرگ شعيب،دختر لوط بود.

سخن از حكايت
شعيب عليه السلام

گويند:نام شعيب يترون بود و نسب وى را با اختلافى كه در آن هست بگفتيم
و چنانكه گفته اند نابينا بود.
از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه دربارهء كلام خداى كه به حكايت از
گفتار قوم شعيب فرمايد:«و ترا در ميان خويش ضعيف مى بينيم»گفته بود وى
نابينا بود.
از سفيان روايت كرده اند كه شعيب خطيب پيمبران بود و خداى تعالى وى
را سوى اهل مدين فرستاد كه اصحاب ايكه بودند و اينكه درخت انبوه باشد و كافر
خداى بودند و از پيمانه و وزن مى كاستند و مال كسان را تباه مى كردند و خدا
عز و جل قوم شعيب را با وجود كفرشان روزى بسيار و معاش مرفه داده بود و شعيب
به آنها گفت:
« يا قوْمِ اُعْبُدُوا اللّه ما لكُمْ مِنْ إِلهٍ غيْرُهُ و لا تنْقُصُوا الْمِكْيال و الْمِيزان إِنِّي أراكُمْ
بِخيْرٍ و إِنِّي أخافُ عليْكُمْ عذاب يوْمٍ مُحِيطٍ[۷-۳۱](۱۱:۸۴) [۱].
يعنى:اى قوم خداى يكتا را كه جز او خدايى نداريد بپرستيد و پيمانه و
وزن را كم مدهيد كه من كار شما را خوب مى بينم و از عذاب روزى كه فراگيرنده
است بر شما بيمناكم.
و گفتار شعيب و پاسخ قوم چنان بود كه خدا عز و جل در كتاب عزيز خويش
ياد فرمود.
([۱] هود:۸۴)


تاریخ طبری
244

(۱) اختلاف كسان را دربارهء نام و نسب زن ايوب از پيش گفته ام.
وهب بن منبه گويد:زن ايوب پيش وى ميرفت و هر چه لازم داشت همراه
ميبرد و سه تن بر دين ايوب بودند و چون بليه او را بديدند از وى بگشتند و تهمت
زدند ولى از دينش نرفتند.يكيشان بلدد و ديگرى اليفز و سومى صافر نام داشت و
اينان برفتند و ايوب را به ملامت گرفتند و چون سخنشان بشنيد از خدا كمك خواست
و بناليد و پروردگار رحمش آورد و بليه از او برداشت و مال و فرزند بدو باز داد بيشتر
از آنچه بود و گفت:«بپاى روان شو كه اينجا غسلگاهى خنك و آشاميدنى است.»و
او غسل كرد و به نيكويى و جمال مانند پيش از بليه شد.
از حسن روايت كرده اند كه ايوب هفت سال و چند ماه در كنيف بنى اسرائيل
افتاده بود و از خدا نخواسته بود كه بليه از او بر دارد و در همه زمين كسى پيش خدا
عز و جل عزيزتر از ايوب نبود.
و چنان شد كه بعضى كسان گفتند:«اگر پروردگار را با او كارى بود با وى چنين
نميكرد.»و در اين هنگام ايوب به دعا پرداخت.
اين شمه اى از حكايت ايوب بود و ما خبر وى را پيش از يوسف و قصهء وى
آورديم از اين رو كه گفته اند وى به روزگار يعقوب پدر يوسف عليهم السلام پيمبرى
داشت و گويند كه عمر ايوب نود و سه سال بود و هنگام مرگ به حومل پسرش وصيت
كرد و خدا عز و جل پس از او پسرش بشر بن ايوب را پيمبرى داد و او را ذى الكفل
ناميد و بگفت تا كسان را به توحيد بخواند و او همه عمر به شام مقر داشت و وقتى
بمرد هفتاد و پنج سال داشت.
و بشر به پسر خود عبدان وصيت كرد و خدا عز و جل پس از او شعيب بن صيفون
ابن عنقا ابن ثابت بن مدين بن ابراهيم را به اهل مدين فرستاد.
در نسب شعيب اختلاف هست.اهل تورات نسب وى را چنين گفته اند كه
ياد كردم اما بگفتهء ابن اسحاق وى شعيب بن ميكائيل از اعقاب مدين بود.بعضى ديگر

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 29514
صفحه از 365
پرینت  ارسال به