249
تاریخ طبری

(۱) گويد:«وقتى يعقوب بيامد و عمه حكايت با وى بگفت.
يعقوب گفت:«اگر چنين كرده است متعلق به تو است و من جز اين كارى نيارم كرد.»
و عمه يوسف را نگهداشت و يعقوب كارى نتوانست كرد تا وى بمرد و معنى سخن
برادران يوسف كه دربارهء بنيامين گفتند:«اگر او دزدى كرده برادرش نيز سابقا دزدى
كرده بود.»همين است.»
ابو جعفر گويد:و چون برادران به هنگام طفوليت يوسف شدت علاقهء پدر را
نسبت به او بديدند حسد آوردند و با همديگر گفتند:«يوسف و برادرش پيش پدرمان
از ما كه گروهيم محبوبترند و پدرمان در ضلالتى آشكار است.»
آنگاه حكايت وى و حكايت يعقوب چنان بود كه خدا عز و جل در كتاب
عزيز خويش آورده كه از پدر خواستند تا يوسف را همراهشان به صحرا فرستد كه بدود
و بازى كند و ضامن حفظ او شدند و يعقوب گفت كه از دورى او غمين خواهد شد
و بيم دارد كه گرگ او را بخورد و به فريب پدر سخنان دروغ گفتند و يوسف را ببردند
و چون به صحرا شدند خواستند وى را به چاه اندازند.
از سدى روايت كرده اند كه يعقوب يوسف را كه عزيزتر بود با برادران بفرستاد
و چون به صحرا رسيدند با او دشمنى كردند و يك برادر او را ميزد و چون به ديگرى
پناهنده مى شد از او نيز كتك مى خورد و همچنان او را زدند تا نزديك مرگ بود و
مى گفت:«اى پدر!ندانى كه كنيززادگان با پسرت چه كردند.»
و چون نزديك بود او را بكشند و يوسف بانگ همى زد يهودا گفت:«مگر با
من پيمان نكرده ايد كه او را نكشيد.»پس او را سوى چاهى بردند كه در آن افكنند
و او را در چاه آويختند اما او بكنارهء چاه چنگ زده بود،دستانش را ببستند و
پيراهنش را بيرون كردند و يوسف گفت:«برادران پيراهنم را بدهيد كه در چاه
به تن كنم.»
گفتند:«از خورشيد و ماه و يازده ستاره بخواه تا مونس تو شوند.»
&


تاریخ طبری
248

(۱)

سخن دربارهء
حكايت يوسف

:
يوسف و مادرش،به زيبائى چنان بودند كه هيچكس نبود.
از انس روايت كرده اند كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم فرمود يوسف و مادرش
سخت نكو روى بودند و چون مادرش راحيل او را بياورد شوهرش يعقوب فرزند
را به خواهر خويش داد تا پرستارى كند.
و دنبالهء حكايت در روايت مجاهد است كه گويد:نخستين بليه كه براى يوسف
رخ داد از عمه اش دختر اسحاق بود و او بزرگتر فرزند اسحاق بود و كمر بند اسحاق
بدو رسيده بود كه به بزرگتر مى رسيد و هر كه در آن خيانت مى كرد متعلق به صاحب
كمر بند مى شد و هر چه مى خواست دربارهء او ميكرد.هنگامى كه يوسف متولد شد
يعقوب وى را به عمه اش سپرده بود كه پرستارى كند و عمه هيچكس را چون يوسف
دوست نداشت و چون يوسف بزرگ شد،به بلوغ رسيد و يعقوب بدو دل بست و پيش
خواهر آمد و گفت:
«خواهر،يوسف را به من بده كه يك ساعت دور از او نتوانم بود.»
عمه گفت:«بخدا او را رها نكنم.»
يعقوب نيز گفت:«بخدا من نيز او را رها نكنم.»
سپس عمه گفت:«چند روز او را پيش من بگذار كه او را سير ببينم شايد
از او آرام گيرم.»
و چون يعقوب از پيش خواهر برفت كمربند اسحاق را برگرفت و از زير
لباس به كمر يوسف بست و گفت:«كمربند را گم كرده ام ببينيد كى برداشته است»
و چون جستجو كردند آنرا به نزد يوسف يافتند و عمه گفت بخدا او متعلق به من است
و هر چه خواهم با او كنم.

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 29400
صفحه از 365
پرینت  ارسال به