285
تاریخ طبری

(۱) گفت:«مرا به فراموشكارى مؤاخذه مكن.»
و چون از كشتى در آمدند برفتند تا به دهكده اى رسيدند كه كودكان در آنجا
به بازى بودند و كودكى در آن ميان بود كه پاكيزه تر و نكوصورت تر از همه بود،
خضر او را بگرفت و سنگى برداشت و به سرش كوفت تا بمرد.
گويد:و موسى كارى سخت ناروا ديده بود و خاموش ماندن نتوانست كه
كودك خردسالى را بى گناه كشته بود و گفت:«يكى را بى گناه كشتى،حقا كارى
ناروا كردى.»
خضر گفت:«مگر نگفتم با من صبر نتوانى كرد.»
موسى گفت:«اگر پس از اين چيزى پرسيدم با من مصاحبت مكن.»
و برفتند تا به دهكده اى رسيدند كه مردمش از مهمان كردنشان دريغ كردند و
ديوارى آنجا بود كه نزديك بود بيفتد و خضر ديوار را به پا داشت و باز خراب
كرد و باز بساخت و موسى از كار وى بى حوصله شد و گفت:«اگر مى خواستى مزدى
براى اين كار مى گرفتى.»
خضر گفت:«اينك وقت جدائى من و تو است و توضيح آنچه را صبر بر آن
نتوانستى كرد با تو بگويم« أمّا السّفِينةُ فكانتْ لِمساكِين يعْملُون فِي الْبحْرِ فأردْتُ أنْ
أعِيبها و كان وراءهُمْ ملِكٌ يأْخُذُ كُلّ سفِينةٍ غصْباً[۱-۱۸](۱۸:۷۹) [۱]»يعنى اما كشتى از مستمندانى بود
كه به دريا كار مى كردند خواستم معيوبش كنم كه در راهشان شاهى بود كه همه كشتى ها
را به غصب مى گرفت و من كشتى را معيوب كردم تا به غصب نگيرد و به سبب عيبى
كه در آن پديد آوردم به سلامت ماند« و أمّا الْغُلامُ فكان أبواهُ مُؤْمِنيْنِ فخشِينا أنْ
يُرْهِقهُما طُغْياناً و كُفْراً.`فأردْنا أنْ يُبْدِلهُما ربُّهُما خيْراً مِنْهُ زكاةً و أقْرب رُحْماً.`و أمّا
الْجِدارُ فكان لِغُلاميْنِ يتِيميْنِ فِي الْمدِينةِ و كان تحْتهُ كنْزٌ لهُما و كان أبُوهُما صالِحاً فأراد
ربُّك أنْ يبْلُغا أشُدّهُما و يسْتخْرِجا كنزهُما رحْمةً مِنْ ربِّك و ما فعلْتُهُ عنْ أمْرِي ذلِك تأْوِيلُ ما لمْ تسْطِعْ عليْهِ صبْراً[۱-۶۲](۱۸:۸۰-۸۲)
([۱]سوره ۱۸،آيه ۷۹)


تاریخ طبری
284

(۱) آنگاه مكان وى را وصف فرمود و اجازه داد به ديدار او برود و موسى با همراه
خويش برون شد و ماهى نمك سودى همراه داشت كه گفته شده بود هر جا اين ماهى
زنده شد مرد دانا همانجاست و به مقصود رسيده اى.
و موسى با همراه خود برفت و ماهى را همراه داشتند و چندان برفت كه خسته
شد و به صخره و آب رسيد و آن آب زندگى بود كه هر كه از آن بنوشيدى جاويد
شدى و اگر چيز مرده اى به نزديك آن رسيدى زنده شدى و چون فرود آمدند و ماهى
به آب رسيد زنده شد و به دريا رفت.
و موسى مرد دانا را بديد كه از او«پرسيد:چرا به اين سرزمين آمده اى؟»
گفت:«آمده ام تا از آنچه دانى به من بياموزى.»
گفت:«تو با من صبر نتوانى كرد.»خضر اين نكته را از غيب دانسته بود و افزود:
«چگونه بر چيزى كه از كنه آن خبر ندارى صبر توانى كرد؟» يعنى عدالت را از روى
ظاهر شناسى و آن غيب كه من دانم ندانى.
موسى گفت:«ان شاء الله مرا صبور يابى و نافرمانى تو نكنم و گرچه چيزهاى
نه به دلخواه بينم.»
گفت:«چيزى از من مپرس تا خودم با تو بگويم.»
و به ساحل دريا رفتند و منتظر كشتى نشستند و كشتى اى بيامد نو و محكم كه
نكوتر و خوب تر و محكمتر از آن نديده بودند و بر آن نشستند و چون آرام گرفتند و
كشتى به دريا رفت سمبه و چكشى در آورد و به يك سوى كشتى رفت و چندان سمبه
بزد تا آنرا سوراخ كرد و تخته اى بر گرفت و بر آن نهاد و به وصله كردن پرداخت.
موسى گفت:«چيزى زشت تر از اين نيست.كشتى را سوراخ كردى كه مردمش
را غرق كنى،كار ناروايى كردى آنها ما را سوار كردند و در كشتى خود پناه دادند
و همانند آن كشتى به دريا نيست چرا آنرا سوراخ كردى؟»
خضر گفت:«مگر نگفتم كه با من صبر نتوانى كرد؟»

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 30061
صفحه از 365
پرینت  ارسال به