341
تاریخ طبری

(۱) بعثْنا مِنْهُمُ اِثْنيْ عشر نقِيباً[۱-۱۳](۵:۱۲) [۱] فقال لهم موسى يا قوْمِ اُذْكُرُوا نِعْمت اللّهِ عليْكُمْ إِذْ جعل فِيكُمْ
أنْبِياء و جعلكُمْ مُلُوكاً و آتاكُمْ ما لمْ يُؤْتِ أحداً مِن الْعالمِين.`يا قوْمِ اُدْخُلُوا الْأرْض
الْمُقدّسة الّتِي كتب اللّهُ لكُمْ و لا ترْتدُّوا على أدْبارِكُمْ فتنْقلِبُوا خاسِرِين.`قالُوا يا مُوسى
إِنّ فِيها قوْماً جبّارِين و إِنّا لنْ ندْخُلها حتّى يخْرُجُوا مِنْها فإِنْ يخْرُجُوا مِنْها فإِنّا داخِلُون.
`قال رجُلانِ مِن الّذِين يخافُون أنْعم اللّهُ عليْهِما اُدْخُلُوا عليْهِمُ الْباب [۶-۷۲](۵:۲۰-۲۳) »[۲].
يعنى:خدا از پسران اسرائيل پيمان گرفت و از آنها دوازده مراقب گرفتيم
پس موسى به آنها گفت:اى قوم نعمت خدا را به ياد آريد كه ميان شما پيمبران پديد
آورده و شما را آزادگان كرده و چيزها به شما داده كه به هيچكس از اهل زمانه نداده
است.اى قوم به اين سرزمين پاك كه خدا براى شما مقرر كرده در آييد و عقب گرد
مكنيد كه زيانكاران مى شويد.
گفتند:اى موسى در آن سرزمين گروهى اهل شركند و ما هرگز در نياييم تا
از آن به در آيند اگر از آن در آيند ما به درون خواهيم رفت.دو مرد از آنها كه
از خدا مى ترسيدند و خدا موهبتشان داده بود گفتند از اين دروازه بر آنها در آييد.
و آن دو تن كه خبر را نگهداشته بودند يوشع بن نون همسفر موسى در راه
ديدار خضر و كالوب بن يوفنا بودند.
گويند كالوب بن يوفنا داماد موسى بود.
و موسى گفت:
« ربِّ إِنِّي لا أمْلِكُ إِلاّ نفْسِي و أخِي فافْرُقْ بيْننا و بيْن الْقوْمِ الْفاسِقِين،`قال فإِنّها
مُحرّمةٌ عليْهِمْ أرْبعِين سنةً يتِيهُون فِي الْأرْضِ [۲-۲۴](۵:۲۵-۲۶) »[۳].
يعنى:پروردگارا من جز بر خودم و برادرم تسلط ندارم ميان ما و گروه عصيان
پيشه را تفريق كن.گفت:«اين ديار تا چهل سال بر آنها حرام است كه در زمين سرگردان
مى روند.
([۱]مائده:۱۱)([۲]مائده:۱۸ تا ۲۲)([۳]مائده:۲۵ و ۲۶)


تاریخ طبری
340

(۱) هر كه را خواهى هدايت كنى،مولاى ما تويى ما را بيامرز و به ما رحمت آر كه تو از
همه آمرزگاران بهترى و براى ما در اين دنيا و در آخرت نيكى مقرر دار كه ما به-
تو بازگشته ايم» و خدا عز و جل به حكايت حال فرمايد:«و چون گفتيد اى موسى تا
خدا را آشكارا نبينيم به تو ايمان نياريم و صاعقه شما را بگرفت.»
پس از آن خدا زنده شان كرد و يكايك زنده شدند و همديگر را بديدند كه
چگونه زنده مى شوند و گفتند:«اى موسى تو هر چه از خدا بخواهى ميدهد از او بخواه
كه ما را پيمبر كند.»و موسى دعا كرد و خدا آنها را پيمبر كرد و چنانكه فرمايد:«و
شما را از پس مرگتان مبعوث كرديم».
آنگاه موسى بگفت تا قوم به سوى اريحا روند كه سرزمين بيت المقدس بود
و برفتند و چون نزديك آنجا رسيدند موسى دوازده سالار از همه اسباط بنى اسرائيل
بفرستاد و برفتند تا از جباران خبر آرند و يكى از جباران كه عاج نام داشت آنها را
بديد و هر دوازده تن را بگرفت و در ليفهء خود نهاد و بار هيزمى به سر داشت و
آنها را پيش زن خود برد و گفت:«اين قوم را ببين كه ميخواهند با ما جنگ كنند»
و همه را پيش روى او ريخت و گفت:«همه را با پايم له كنم؟»
زنش گفت:«نه بگذار بروند و آنچه را ديده اند با قوم خويش بگويند»و
عاج چنين كرد و چون قوم بيرون آمدند با همديگر گفتند اگر به بنى اسرائيل بگوييم
از پيمبر خدا بر مى گردند،خبر را نهان داريد و فقط به دو پيمبر خدا بگوييد تا
بنگرند چه بايد كرد.و با هم پيمان كردند كه خبر مكتوم ماند.
و چون باز گشتند ده كس از آن گروه پيمان بشكستند و آنچه را از عاج
ديده بودند با كسان خود گفتند و دو نفر خبر را نگه داشتند و با موسى و هارون
بگفتند.
خدا عز و جل به حكايت حال فرمايد:« و لقدْ أخذ اللّهُ مِيثاق بنِي إِسْرائِيل و

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 30063
صفحه از 365
پرینت  ارسال به