353
تاریخ طبری

(۱) سر گاوى از طلاى مرصع به ياقوت و جواهر بياورد كه از غنائم ربوده بود و يوشع
آنرا جزو قربان نهاد و مرد را نيز پهلوى آن بداشت و آتش بيامد و قربان و مرد را
با هم بسوخت.
اهل تورات گويند:هارون و موسى در بيابان بمردند و خدا پس از موسى
به يوشع وحى كرد و بدو فرمان داد از اردن به سوى سرزمين موعود گذر كند و يوشع
در اين كار بكوشيد و كس سوى اريحا فرستاد كه خبر آنجا را بداند.آنگاه با صندوق
عهد برفت تا از اردن گذشت كه وى و يارانش در رودخانه راهى يافتند و شش ماه اريحا
را محاصره كرد و چون ماه هفتم شد در بوقها دميدند و قوم يكباره بانگ زدند
و ديوار شهر بيفتاد و آنرا غارت كردند و هر چه در آن بود بسوختند به جز طلا و نقره
و ظروف مسين و آهنين كه آنرا به بيت المال سپردند و يكى از بنى اسرائيل چيزى
بربود و خدا بر آنها خشم آورد و شكست در آنها افتاد و يوشع سخت بناليد و خدا
به يوشع وحى كرد كه ميان اسباط قرعه زند و چنان كرد تا قرعه به نام مرد خائن در-
آمد و برگهء خيانت او را از خانه اش در آوردند و يوشع او را سنگسار كرد و همه اموال
وى را بسوخت و محل را به نام خيانت پيشه خواندند كه عاجز بود و تا كنون آنجا را
به نام گودال عاجز خوانند.
پس از آن يوشع بنى اسرائيل را سوى پادشاه عابى و قوم وى برد و خدا آنها
را در كار جنگ هدايت كرد و به يوشع فرمان داد كه براى آنها كمينى نهد و او چنين
كرد و بر عابى تسلط يافت و پادشاه آنرا بياويخت و شهر را بسوخت و دوازده هزار
مرد و زن بكشت و مردم عما و جبعون با يوشع حيله كردند تا آنها را امان داد و چون
از خدعهء آنها آگاه شد نفرينشان كرد كه هيزم كش و سقا باشند و چنين شدند و نفرين كرد
كه شاه بارق در اورشليم گدائى كند.
آنگاه پادشاهان ارمانى كه پنج كس بودند كس پيش همديگر فرستادند و همه
بر ضد جبعون گرد آمدند و مردم جبعون از يوشع كمك خواستند كه به كمكشان رفت


تاریخ طبری
352

(۱) را نداند.
در روايت سدى هست كه يوشع بن نون پس از مرگ موسى به پيكار جباران
رفت و خدا از پس چهل سال يوشع را پيمبرى داد و او را مأمور پيكار جباران كرد
و يكى از بنى اسرائيل به نام بلعم كه اسم اعظم مى دانست و كافر شده بود پيش جباران
شد و گفت:از بنى اسرائيل بيم مداريد،من وقتى به جنگ آنها رفتيد نفرينشان مى كنم
كه هلاك شوند،و به نزد آنها از دنيا هر چه خواست داشت ولى با زنان نتوانست خفت
كه سخت بزرگ بودند و با خر مادهء خويش نزديك مى شد و هم اوست كه خدا عز و جل
در بارهء وى گويد:« و اُتْلُ عليْهِمْ [۱-۳](۷:۱۷۵) تا آخر.»
و يوشع براى جنگ جباران برون شد و بلعم با جباران بيامد و بر ماده خر
خويش نشسته بود و خواست بنى اسرائيل را نفرين كند اما هر نفرين كه به بنى اسرائيل
كرد متوجه جباران شد و جباران گفتند:«و ما را نفرين مى كنى؟»و او گفت:
«مقصودم بنى اسرائيل بود.»و چون به در شهر رسيد فرشته اى دم ماده خر را بگرفت
و بلعم آن را مى راند ولى خر نمى جنبيد،و چون او را بسيار بزد خر به سخن
آمد و گفت:«شب با من نزديك مى شوى و روز بر من سوار مى شوى.واى بر من از
دست تو اگر قدرت رفتنم بود مى رفتم ولى اين فرشته مرا نگهداشته است.»
يوشع به روز جمعه با جباران پيكارى سخت كرد و چون شب آمد و خورشيد
نهان شد و شنبه آمد دعا كرد و به خورشيد گفت:«تو مطيع خدايى من نيز مطيع خدايم
خدايا خورشيد را بازگردان.»و خورشيد بازگشت و آن روز يك ساعت بيشتر شد و
جباران را بشكست و به كشتار آنها پرداختند و چنان بود كه جمعى از بنى اسرائيل به
دور يكيشان فراهم مى شدند و به گردنش ضربت مى زدند اما قطع نمى كردند.
آنگاه غنائم را جمع كردند و يوشع بگفت تا همه را بياوردند و آتش در آن
افروخت،آنگاه يوشع گفت:«اى بنى اسرائيل بياييد و با من بيعت كنيد.و همه بيعت
كردند و دست يكى به دست او چسبيد»و يوشع گفت:«هر چه پيش تو هست بيار.»و او

  • نام منبع :
    تاریخ طبری
    موضوع :
    آسیا
تعداد بازدید : 30126
صفحه از 365
پرینت  ارسال به