205
روضة الکافی (ترجمه)

خدای خود درخواست کرد که ناگاه کوه از هم بشکافت و بانگی کرد که از صدای آن نزدیک بود عقل از سر آنها بپرد، و سپس آن کوه پریشان و لرزان گشت چونان زنی که درد زاییدن او را گرفته باشد، و ناگاه سر آن شتر بیرون آمد و هنوز همه گردنش بیرون نیامده بود که شروع به نشخوار کردن نمود. آن گاه بقیه پیکر آن شتر بیرون آمد و سر پا ایستاد.

چون قوم صالح این صحنه را دیدند گفتند: چه شتابان خدایت پاسخت را داد! از خدایت بخواه کره این ماده شتر را نیز برای ما بیرون آورد. صالح آن را از خدایش درخواست کرد و آن ماده شتر کره خود را بیرون انداخت و آن کرده شتر پیرامون او به حرکت درآمد. صالح به نمایندگان آنها گفت: آیا چیز دیگری هم باقی مانده است؟ آنها گفتند: نه، ما را نزد قوم خود ببر تا آنچه را دیده‌ایم به آگاهی آنها برسانیم و آنها به تو ایمان آورند.

امام باقر علیه السّلام می‌فرماید: همه با صالح نزد قوم برگشتند و هنوز به مردم نرسیده بودند که شصت و چهار تن از آنها مرتد شدند و گفتند: این سحر و جادوست و دروغ. پس به سوی دیگر مردم آمدند و آن شش نفر باقی مانده صالح را بر حق دانستند. امام باقر علیه السّلام فرمود:

آنها این چنین به شهر بازگشتند. و از آن شش تن باز یکی مرتد شد و همراه کسانی گشت که آن شتر را دنبال کردند.

ابن محبوب می‌گوید: این حدیث را به یکی از اصحابمان باز گفتم که سعید بن یزید نامیده می‌شد و او به من گفت کوهی را که آن شتر از آن برآمده در شام دیده است. سعید بن یزید می‌گوید: من اثر پهلوی آن شتر را که در کوه مانده است دیده‌ام و هم اکنون نیز اثر پهلوی آن شتر در کوه موجود است، و کوه دیگری در آن سو قرار دارد که فاصله میان آن دو یک میل است.

ادامه داستان قوم صالح علیه السّلام در قرآن‌

[۲۱۴] ابو بصیر می‌گوید: به امام صادق علیه السّلام گفتم: کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ* فَقالُوا أَ بَشَراً

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،


روضة الکافی (ترجمه)
204

به شما پاسخ دهد، یا من از معبودان شما چیزی می‌خواهم و اگر آنچه را من خواستم انجام دادند من از میان شما می‌روم که هم من از شما دلتنگم و هم شما از من. گفتند: سخن منصفانه‌ای است.

روزی آماده شدند تا برای آزمون، خارج شوند. امام باقر علیه السّلام فرمود: آنها بتهایشان را بر دوش نهادند و به صحنه آمدند و سپس خوراک و نوشاک آوردند و خوردند و آشامیدند و چون فارغ شدند صالح را بخواندند. آنها گفتند: ای صالح! بپرس. صالح رو به بت بزرگتر کرد و گفت: نام این چیست؟ گفتند: فلان. صالح به او گفت: ای فلان! پاسخ ده، ولی آن پاسخی نداد. صالح گفت: چرا جواب نمی‌دهد؟ گفتند: دیگری را بخوان. صالح همه آنها را به نامهایشان خواند و هیچ یک پاسخی نداد. آنها به بتهای خود روی کردند و گفتند: چرا به صالح پاسخ نمی‌دهید؟ باز پاسخی نیامد. گفتند: ساعتی ما را با بتهای خود تنها بگذار و از میان ما برو. سپس فرش و بساط خود را برچیدند و همگی جامه‌های خویش از تن بیرون آوردند و خود را بر خاک انداختند و خاک بر سر خویش ریختند و به بتهاشان گفتند: اگر امروز به صالح پاسخ نگویید رسوا خواهید شد.

امام باقر علیه السّلام فرمود: سپس صالح را فراخواندند و گفتند: ای صالح! آنها را بخوان.

صالح آنها را خواند ولی باز پاسخی نیامد. صالح به آنها گفت: ای قوم! روز به نیمه رسید و خدایان شما به من پاسخی ندادند، حال، شما از من بخواهید تا من از خدای خود بخواهم هم اینک پاسخ شما را بدهد. پس هفتاد مرد از بزرگان و سران آنها داوطلب این کار شدند و گفتند: ای صالح! ما از تو چیزی خواهیم خواست، اگر خدای تو پاسخ داد ما از تو پیروی کنیم و به دعوت تو پاسخ دهیم و همه مردم آبادی ما با تو بیعت خواهند کرد.

صالح گفت: درخواست کنید آنچه می‌خواهید. آنها گفتند: با ما نزدیک این کوه بیا- کوه در نزدیکی آنها قرار داشت- صالح با آنها براه افتاد چون به کوه رسیدند گفتند: ای صالح! از پروردگارت بخواه تا هم اکنون از دل این کوه برای ما یک ماده شتر سرخ مو و گلی رنگ و پر کرک و ده ماهه که فاصله میان دو پهلویش یک میل باشد برآورد. صالح گفت: شما از من چیزی خواستید که بر من گران است ولی بر خدای من آسان. صالح این تقاضا را از

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،

  • نام منبع :
    روضة الکافی (ترجمه)
    موضوع :
    امامیه اثنا عشریه (قرن 4)
تعداد بازدید : 10178
صفحه از 420
پرینت  ارسال به