277
روضة الکافی (ترجمه)

بهره پدر تو [عبد اللَّه بن عباس] در آن جنگ از همه بیشتر بود و سپس خیانت‌کارانه گریخت. آن گاه امام صادق علیه السّلام به او فرمود: فردا که رسد طوقی [از ننگ و عار] چونان طوق کبوتر بر گردنت خواهم افکند. داود بن علی گفت: این سخن تو برای من بی‌ارزشتر از پشکل شتری است که در وادی ازرق افتاده باشد. حضرت علیه السّلام به او فرمود: وادی ازرق همان وادی است که برای تو و پدرت در آن حقی نیست. هشام گفت: چون فردا رسد این جلسه را تشکیل می‌دهیم.

روز دیگر که فرا رسید امام صادق علیه السّلام از خانه بیرون آمد و همراه خود نامه‌ای آورد که در کرباسی قرار داشت و آن را در جلوی هشام که در جای خود قرار گرفته بود نهاد. هشام که نامه را خواند گفت: جندل خزاعی و عکاشه ضمیری را- که هر دو از پیران سالخورده بازمانده از زمان جاهلیت بودند- پیش من حاضر کنید. چون آن دو آمدند نامه را پیش آنها انداخته گفت: این خطها را می‌شناسید؟ گفتند: آری، این خط عباس بن امیّه است، و خط دیگر از فلان کس، و این از فلانی از قریش است، و این خط حرب بن امیّه [جدّ معاویه] است. هشام گفت: ای ابا عبد اللَّه! می‌بینم که خط نیاکان من نزد توست. فرمود:

آری. هشام گفت: من حکم می‌کنم که میراث این مرد از آن توست. حضرت صادق علیه السّلام از مجلس خارج شد در حالی که این شعر را می‌خواند:

إن عادت العقرب عدنا لها* و کانت النّعل لها حاضرة

[اگر عقرب به سوی ما بازگردد ما نیز به سوی او بازگردیم و نعلین برای کوبیدنش حاضر است].

راوی می‌گوید: من به حضرت عرض کردم: قربانت گردم این نامه چه بود؟ فرمود:

نثیله کنیز مادر زبیر و ابو طالب و عبد اللَّه بود که عبد المطّلب او را از مادر زبیر گرفت و با او همبستر شد و فلانی [عباس] از او به دنیا آمد. زبیر گفت: این کنیز را ما از مادر خود به ارث می‌بریم و پسرش هم بنده ماست. پس عبد المطّلب قبایل قریش را نزد او واسطه کرد و زبیر پذیرفت البته مشروط به اینکه گفت: نباید پسرت در هیچ مجلسی صدرنشین ما باشد و در مالی خود را انباز ما انگارد. او این جریان را در نامه‌ای نوشت و گواهانی

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،


روضة الکافی (ترجمه)
276

حاضر شود تا من او را بشناسم.

چون فردا رسید زبیر نزد پادشاه دومه آمد، و هنگامی که چشم پادشاه به او افتاد خندید. زبیر گفت: ای پادشاه! چرا می‌خندی؟ گفت: من گمان نمی‌کنم مردی را که از تو شکایت کرده زنی عرب زاییده باشد، زیرا بمحض دیدن تو نتوانست خود را از ضرطه دادن نگه دارد. زبیر گفت: پادشاها! همین که من به مکه رفتم خواهش تو را انجام خواهم داد. و چون زبیر به مکه باز گشت نفیل تمام عشایر قریش را واداشت تا نزد زبیر رفتند و از او خواستند تا پسرش خطاب را به او باز پس دهد ولی زبیر نپذیرفت، تا آنکه به عبد المطّلب پناهنده شد و او را واسطه قرار داد. عبد المطّلب گفت: میان من و زبیر پیوندی نیست، مگر نمی‌دانید که او در باره پسر فلان چه کرد؟ پس خودتان نزد او بروید. آنها دوباره نزد زبیر آمدند و با او در این پیرامون سخن گفتند. زبیر به ایشان گفت: همانا شیطان در میان مردم حکومتی دارد و زاده این مرد زاده شیطان است و من در امان نیستم که روزی بر ما نیز ریاست کند، حال که چنین است او را از در مسجد الحرام نزد من آورید تا من آهنی را برای او بگذارم و در چهره‌اش خطوطی بنگارم و نامه‌ای هم برای او و پسرش بنگارم که در هیچ مجلسی صدرنشین ما نشود و بر فرزندان ما فرماندهی نیابد و در هیچ مالی از ارث، جز آن خویش را، انباز ما نگیرد. حضرت علیه السّلام فرمود: ایشان پذیرفتند و زبیر چنین کرد و در چهره او با آهنی داغ خط کشید و نامه را هم نوشت و آن هم اکنون نزد ماست، و من به ایشان گفتم: اگر دست کشیدید که بسیار خوب و الّا آن نامه را بیرون می‌آورم و در نتیجه رسوا می‌شوید. پس از این کار دست بشستند.

یکی از وابستگان پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم از دنیا برفت در حالی که وارثی نداشت. پس فرزندان عباس در باره ارث او با امام صادق علیه السّلام به ستیز برخاستند. این رویداد در همان سالی بود که هشام بن عبد الملک به حج رفته بود. پس هشام بن عبد الملک برای از میان بردن ستیز جلسه‌ای به ریاست خودش تشکیل داد. در آن جلسه داود بن علی گفت: ارث این شخص از ماست، و امام صادق علیه السّلام فرمود: بلکه از ماست. داود بن علی گفت: همانا پدرت همو بود که با معاویه جنگید. امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر پدر من با معاویه جنگید

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،

  • نام منبع :
    روضة الکافی (ترجمه)
    موضوع :
    امامیه اثنا عشریه (قرن 4)
تعداد بازدید : 16491
صفحه از 420
پرینت  ارسال به