319
روضة الکافی (ترجمه)

شیر را نوشید و به گوشه مسجد آمد. در آن جا گروهی از قریش را دید که دور هم حلقه زده بودند و همان طور که گرگ گفته بود به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم ناسزا می‌گفتند و همچنان از آن حضرت سخن می‌گفتند و دشنامش می‌دادند تا وقتی که در آخر روز ابو طالب از مسجد درآمد. همین که او را دیدند گفتند: ساکت باشید که عمویش آمد. آنها خاموش شدند و ابو طالب نزد آنها آمد و با ایشان سخن گفت تا روز به پایان رسید و سپس از جا برخاست. ابو ذر می‌گوید: من هم با او برخاستم و در پی‌اش رفتم. ابو طالب روی به من کرد و گفت: نیازت را بگو. گفتم: پیامبری را می‌خواهم که در میان شما برانگیخته شده است. گفت: با او چکار داری؟ گفتم: می‌خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و خویش را در اختیار او نهم و به من فرمانی ندهد مگر آنکه فرمانش برم. گفت: براستی این کار را می‌کنی؟ گفتم: آری. گفت: فردا همین وقت نزد من بیا تا تو را پیش او ببرم.

ابو ذر می‌گوید: آن شب را در مسجد سرکردم و چون روز دیگر رسید دوباره نزد قریش رفتم و آنان همچنان از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم سخن می‌گفتند و ناسزا نثارش می‌کردند تا اینکه ابو طالب پیدا شد، و چون او را دیدند به یک دیگر گفتند: خاموش باشید که عمویش آمد و آنها از سخن دست کشیدند. ابو طالب با آنها سخن گفت تا هنگامی که از جا برخاست و من در به دنبالش رفتم و به او سلام کردم. گفت: نیازت را بگو. گفتم:

می‌خواهم پیامبری را که در میان شما برانگیخته شده ببینم. گفت: با او چکار داری؟

گفتم: می‌خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را به او عرضه کنم و فرمانی به من ندهد مگر آنکه فرمانش برم. گفت: واقعا این کار را می‌کنی؟ گفتم: آری. گفت:

همراه من بیا.

من در پی او به راه افتادم و او مرا به خانه‌ای برد که حمزه در آن بود. من به او سلام کردم و نشستم. حمزه به من گفت: نیازت چیست؟ گفتم: می‌خواهم پیامبری را ببینم که در میان شما برانگیخته شده است. گفت: با او چکار داری؟ گفتم: می‌خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار او نهم و فرمانی به من ندهد مگر آنکه فرمانش برم.

حمزه گفت: گواهی می‌دهی که خدایی جز اللَّه نیست و محمد فرستاده خداست؟ ابو ذر

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،


روضة الکافی (ترجمه)
318

تکرار می‌کردند و می‌گفتند: ای سعد! تویی مایه امید که دو گیسویت روی شانه‌ات ریخته و دشمنت مطرود و رانده است.

[۴۵۶] زکریای نقّاض می‌گوید: از امام باقر علیه السّلام شنیدم که می‌فرمود: مردم پس از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم چونان همانهایی شدند که پاره‌ای از هارون و جمعی از گوساله پیروی می‌کردند، و همانا ابو بکر مردم را [به سوی خویش] فرا می‌خواند و علی علیه السّلام جز عمل به قرآن نکرد، و عمر نیز مردم را [به سوی خویش] فرا خواند و علی علیه السّلام جز عمل به قرآن نکرد، و عثمان مردم را [به سوی خویش] خواند و علی علیه السّلام جز عمل به قرآن نکرد و تا هنگام ظهور دجّال کسی نیست که مردم را به سوی خویش فراخواند مگر آنکه پاره‌ای پیرو پیدا کند، و هر کس درفش گمراهی برافرازد صاحبش جز طاغوت نخواهد بود.

داستان اسلام ابو ذر رضی اللَّه عنه‌

[۴۵۷] مردی از امام صادق علیه السّلام روایت می‌کند که فرمود: آیا جریان مسلمان شدن ابو ذر و سلمان را برای شما نگویم؟ آن مرد [از سر بی‌ادبی] گفت: اسلام سلمان را که می‌دانیم اما بگو ابو ذر چگونه اسلام آورد. امام علیه السّلام فرمود: ابو ذر در درّه سرّ، گوسفند می‌چرانید که گرگی از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله برد، ابو ذر با چوبدستی خود گرگ را راند، پس آن گرگ از سمت چپ بیامد و ابو ذر دوباره او را راند و سپس به آن گرگ گفت: من گرگی پلیدتر و بدتر از تو ندیده‌ام. در این هنگام گرگ به سخن آمد و گفت: بخدا سوگند بدتر از من مردم مکّه هستند که خدای عزّ و جلّ پیامبری به سوی آنها فرستاد و آنها او را تکذیب کردند و ناسزایش گفتند. این سخن در گوش ابو ذر نشست و به همسرش گفت:

خورجین و مشک آب و عصای مرا بیاور و سپس با پای پیاده به سوی مکّه روانه شد تا از صحت خبری که گرگ داده بود یقین حاصل کند. او همچنان ره سپرد تا در وقت گرما به مکّه وارد شد. و چون خسته و کوفته شده بود با تشنگی سر چاه زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت و به جای آب شیر بیرون آمد. او با خود گفت: بخدا سوگند این جریان مرا بدان چه گرگ گفته راهنمایی می‌کند و می‌فهماند که آنچه در پی آن آمده‌ام حق است.

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،

  • نام منبع :
    روضة الکافی (ترجمه)
    موضوع :
    امامیه اثنا عشریه (قرن 4)
تعداد بازدید : 11832
صفحه از 420
پرینت  ارسال به