391
روضة الکافی (ترجمه)

امام علیه السّلام فرمود: مادر ابراهیم نزد آزر آمد و داستان ابراهیم را به آگاهی او رساند. آزر گفت: او را نزد من آور، با این شیوه که بر سر راهش نشان، و چون برادرانش بر او گذر کنند خود را در میان آنها اندازد و همراه آنها بیاید که کسی او را نشناسد. امام علیه السّلام فرمود: کار برادران ابراهیم این بود که بت می‌ساختند و به بازار می‌بردند و می‌فروختند. امام علیه السّلام فرمود: مادرش ابراهیم را آورد و او را بر سر راه نشانید و برادرانش بر او گذر کردند و او در میان ایشان درآمد و به همراه آنها به خانه آمد، و چون چشم پدرش به او افتاد مهر او در دلش جای گرفت و تا خدا می‌خواست اوضاع به همین منوال بود. در یک روز که برادرانش بت می‌ساختند ابراهیم تیشه را به دست گرفت و بتی [زیبا] ساخت تا به آن روز مانند آن را ندیده بودند. آزر به مادر ابراهیم گفت: من امید دارم که به برکت این پسر خیری به ما رسد، ولی ناگهان دیدند ابراهیم تیشه را به دست گرفت و بتی را که ساخته بود شکست. پدرش از این کار بسیار دلگیر شد و به او گفت: چه کردی؟ ابراهیم علیه السّلام گفت:

مگر این بت را برای چه می‌خواستید؟ آزر گفت: می‌خواستیم آن را بپرستیم. ابراهیم علیه السّلام فرمود: آیا چیزی را پرستش می‌کنید که خود می‌تراشید؟ آزر به مادر ابراهیم گفت: این همان کسی است که حکومت ما به دست او از میان می‌رود.

منازعه ابراهیم علیه السّلام با نمرود

[۵۵۹] حجر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: ابراهیم با قوم خود مخالفت ورزید و معبودان آنها را نکوهید تا آنکه او را نزد نمرود بردند. ابراهیم با نمرود به محاکمه پرداخت و فرمود: پروردگار من آن کس است که زنده کند و بمیراند. نمرود گفت: من هم زنده کنم و بمیرانم. ابراهیم گفت: همانا خداوند خورشید را از مشرق برمی‌آورد، پس تو آن را از مغرب برآور، و آنکه بخدا کافر بود مبهوت و درمانده شد و خدا به قوم ستمکار ره ننماید. امام باقر علیه السّلام فرمود: ابراهیم معبودان آنها را نکوهید و نگاهی به اختران کرد و گفت: من بیمار هستم. امام باقر علیه السّلام فرمود: بخدا سوگند بیمار هم نبود و دروغ هم نگفت. و چون او را گذاشتند و به سوی مراسم عیدی که داشتند رفتند ابراهیم تبری

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،


روضة الکافی (ترجمه)
390

نوزاد از او باشد و لذا در پی قابله‌های آن زمان فرستاد و آنها در کار خود چنان ماهر بودند که هر چه در رحم زن بود می‌فهمیدند.

آنها مادر ابراهیم را معاینه کردند و خدای عزّ و جلّ آن بچّه را که در رحم بود به پشت چسباند و گفتند: ما در شکم او چیزی نمی‌یابیم. در علمی که آزر [در باره این کودک] تحصیل کرده بود این مطلب هم بود که این نوزاد به آتش خواهد افتاد ولی دنباله آن را که خدا او را از این آتش رهایی خواهد بخشید نمی‌دانست.

چون مادر ابراهیم او را به دنیا آورد آزر خواست نوزاد را نزد نمرود برد تا او را بکشد.

زنش گفت: پسرت را نزد نمرود نبر تا او را بکشد، بگذار من خودم او را به یکی از غارها برده و در آن جا بگذارم تا زمان مرگش فرا رسد، و تو به دست خود فرزندت را نکشته باشی. آزر به او گفت: او را ببر.

امام علیه السّلام فرمود: زن آزر او را برد و در غاری پنهان کرد و به او شیر داد، و سنگی بر درب آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراک ابراهیم را در انگشت ابهامش جاری فرمود و ابراهیم آن را می‌مکید و شیر از آن می‌جوشید، و در یک روز به اندازه یک هفته بچه‌های دیگر و در یک هفته به اندازه یک ماه بچّه‌های دیگر رشد می‌کرد، و تا زمانی که خدا می‌خواست به همین وضع گذارند. سپس مادرش به پدرش گفت: کاش به من اجازه می‌دادی تا نزد این بچّه روم. گفت: برو. مادرش به غار رفت و بناگاه دید که ابراهیم زنده است و دو چشمش چونان دو چراغ می‌درخشد. امام علیه السّلام فرمود: مادرش او را در بر گرفت و به سینه چسباند و او را شیر داد و برگشت. آزر از حال کودک پرسید. مادر ابراهیم گفت: من او را زیر خاک کردم و برگشتم. مدّتی گذشت و گاها مادر ابراهیم به بهانه کاری از خانه بیرون می‌رفت و خود را پنهانی به ابراهیم می‌رسانید و او را در آغوش می‌کشید و شیرش می‌داد و برمی‌گشت، و چون به راه افتاد همچون گذشته به دیدار او می‌رفت و با او به همین ترتیب رفتار می‌کرد، و این بار هنگامی که خواست بازگردد ابراهیم دامنش را گرفت، مادر ابراهیم گفت: ای کودک چه می‌خواهی؟ ابراهیم گفت: مادر جان! مرا با خودت ببر. مادر ابراهیم گفت: پسرم بگذار تا در این باره با پدرت مشورت کنم.

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،

  • نام منبع :
    روضة الکافی (ترجمه)
    موضوع :
    امامیه اثنا عشریه (قرن 4)
تعداد بازدید : 10196
صفحه از 420
پرینت  ارسال به