409
روضة الکافی (ترجمه)

بود که از رزق و روزی بی‌بهره بود و به چیزی روی نمی‌آورد که بهره‌ای از آن نصیبش گردد. زنی داشت که خرجی او را می‌پرداخت تا اینکه نزد آن زن نیز مالی نماند، و روزی رسید که هر دو گرسنه ماندند. آن زن رفت و یک دوک از پنبه رشته بدو داد و به او گفت:

جز این چیزی ندارم، این را بفروش و چیزی بخر تا بخوریم. آن مرد دوک نخ را برداشت و برای فروش به بازار برد. بازار را تعطیل یافت و خریدارها بساط خود را برچیده و رفته بودند. با خود گفت: خوب است کنار آب بروم. وضویی بگیرم و قدری آب به سر و صورتم بزنم و بازگردم. در این اندیشه بود که کنار دریا آمد. در آن جا ماهیگیری را دید که تور خود را به دریا انداخته و ماهی گرفته بود و جز یک ماهی گندیده در آن نمانده بود که پس از چند روز، نزد او سست و گندیده شده بود. عابد بدو گفت: این ماهی را به من بفروش و من در عوض، این دوک نخ را به تو می‌دهم تا برای تور خود از آن بهره بری.

ماهیگیر پذیرفت و عابد ماهی را ستاند و دوک را تحویل او داد. او ماهی را به خانه آورد و جریان را به آگاهی زنش رساند. زن آن ماهی را گرفت که آماده‌اش کند. همین که شکمش را درید درّ گرانبهایی در شکمش یافت، شوهرش را خبر کرد و آن درّ را به او نشان داد. عابد آن درّ را برداشت و به بازار برد و به بیست هزار درهم فروخت و به خانه برگشت و پولها را در منزل نهاد. در این هنگام گدایی به درب خانه آمد و درب را کوبید و گفت: ای اهل خانه! خدا شما را رحمت کند، به این مسکین بینوا هم صدقه‌ای بدهید.

مرد عابد به سائل گفت: به درون خانه بیا. سائل وارد خانه شد و عابد بدو گفت: یکی از این دو کیسه را بردار. سائل یکی را برداشت و رفت. زنش گفت: سبحان اللَّه، اینک که ما توانگرشده‌ایم نیمی از ثروتمان رفت. طولی نکشید که سائل بازگشت و درب را زد، مرد عابد گفت: بفرمایید. سائل وارد شد و کیسه را به جای خود نهاد و گفت: بخور که گوارای تو باد، براستی من فرشته‌ای از فرشتگان پروردگار تو بودم و پروردگارت اراده کرده بود که تو را بیازماید پس تو را مرد سپاسگزاری یافت، و از نزد عابد رفت.

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،


روضة الکافی (ترجمه)
408

و از آن توبه نموده‌ام، و هر گاه آن گناه را به خاطر می‌آورم به نماز خواندن، توانمند می‌شوم. مرد عابد گفت: آن گناه را به من هم بگو تا مرتکب آن گردم و در پی آن توبه کنم و در نتیجه برخواندن نماز توانمند شوم. شیطانک بدو گفت: به شهر برو و سراغ فلان روسپی را بگیر و دو درهم به او بده و با او درآویز و کام خود برگیر. عابد گفت: دو درهم را از کجا به دست آورم؟ من با درهم آشنایی ندارم. شیطان از زیر پای خود دو درهم بیرون آورد و به او داد. عابد برخاست و با همان جامه و لباس خود که در آن عبادت می‌کرد وارد شهر شد و از خانه آن زن جویا شد. مردم او را به خانه آن زن راهنمایی کردند و گمان بردند برای پند دادن به آن زن آمده است. عابد به کنار آن زن رفت و دو درهم را پیش او انداخت و گفت: برخیز. زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت: داخل شو.

عابد به اندرون رفت. آن زن به او گفت: ای مرد! تو با شکل و شمایلی به خانه من آمده‌ای که معمولا کسی با این وضع نزد من نمی‌آید. شرح حال خود را برای من بگو. عابد سرگذشت خود را برای آن زن بازگفت. زن گفت: ای بنده خدا! ترک گناه آسانتر از توبه کردن است و چنان نیست که هر که توبه کند توبه‌اش پذیرفته افتد، به نظر می‌رسد که آن کس شیطان بوده که در نظر تو تجسّم یافته است، اکنون بازگرد که دیگر کسی را نخواهی دید. عابد بازگشت و آن زن همان شب خرقه تهی کرد، و چون صبح شد دیدند بر در خانه‌اش نوشته شده: بر سر جنازه فلان زن حاضر شوید که او از اهل بهشت است. مردم همه در تردید فرو رفتند و به خاطر همان دو دلی که در کار او یافته بودند تا سه روز جنازه‌اش را به خاک نسپردند. خدای عزّ و جلّ به پیامبر آن زمان (که جز موسی بن عمران کسی دیگر را سراغ ندارم) وحی فرمود: بر سر جنازه فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و به مردم بگو: بر او نماز گزارند که من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چون فلان بنده مرا از گناه کردن باز داشت.

داستان مرد عابد و گدا

[۵۸۵] ابو حمزه از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: در میان بنی اسرائیل مرد عابدی

بهشت کافی / ترجمه روضه کافی،

  • نام منبع :
    روضة الکافی (ترجمه)
    موضوع :
    امامیه اثنا عشریه (قرن 4)
تعداد بازدید : 12455
صفحه از 420
پرینت  ارسال به